هیچگاه بنای صحبت در مورد امیر عباس فخرآور را نداشتم.مطالبش را کم و بیش خوانده ام و گفته هایش را هر از چندگاه شنیده ام. آنچه می گوید و می نویسد نه مبنای تئوریک مشخصی دارد و نه حاوی نظم و استدلال متقنی است که شایسته ی توجهش کند و نه اساسا حرف تازه ای می زند که مستحق نقد و بررسی باشد. کم نیستند کسانی که از آن سوی مرزها به جمهوری اسلامی فحش می دهند، خب فخرآور هم یکی از آنهاست. چه اشکال دارد،جوان است و ...
جهت مطالعه بقیه یادداشت ادامه ی مطلب را کلیک کنید:
ادامه مطلب


سخنی با مراد فرهاد پور
1- مراد فرهاد پور نامی آشنا برای خوانندگان فلسفه و علاقه مندان اندیشه ی سیاسی در ایران است.ترجمه های ارزنده،نگارش مقالات قابل اعتنا و مهمتر از همه سردبیری نشریه ی ارغنون او را به یکی از چهره های در خور توجه روشنفکری در ایران تبدیل کرده است، که تواناییها و گستره ی دانشش بی نیاز از تصدیق و تجلیل من است.
2-فرهادپور همواره دلبسته ی مارکسیسم انتقادی بوده است: هورکهایمر، آدورنو و بنیامین از جمله متفکران مورد علاقه ی فرهاد پورند.بسیاری از دانشجویان ایرانی با نظرات نسل اول متفکرین مکتب فرانکفورت، از دریچه ی ترجمه ها و مقالات فرهاد پور آشنا شدند.ترجمه ی کتاب مهم و البته دشوار «دیالکتیک روشنگری نوشته ی مشترک تئودور آدورنو و مارکس هورکهایمر بیانگر عزم جدی فرهادپور برای آشنا کردن ایرانیان با اندیشه ی فیلسوفان برجسته و قابل احترام مکتب انتقادی بوده است.(1)
اکنون مدتی است تمرکز فرهاد پور و دوستانش در حلقه ی رخداد(که سایتی به همین نام هم دارند) بر آر ا فیلسوفی اسلونیایی به نام اسلاوی ژیژک است.ژیژک فیلسوفی است که به غیر از مارکس،از هگل،لکان و فروید نیز تاثیر پذیرفته ، او از «نظم سرمایه دارانه» به ستوه آمده و از لیبرال دموکراسی بیزار است.در پی شکست جنبشهای انقلابی - مارکسیستی او اما معتقد است «مارکسیستها» نباید نا امید شوند.باید روزنه ای رو به «نابودی نظم سرمایه دارانه» گشود. این روزنه اما چیزی جز «عمل» نیست: رخداد!
رخداد ، رخ می دهد! رخدادژیژکی اما مثل طوفان ترنادو است، همه چیز را زیر و زبر می کند اما مشخص نیست پس از آن چه خواهد شد و زمین چه شکلی خواهد یافت. تنها یک چیز مسلم است: نظم موجود- که مطلوب ژیژک- نیست نابود خواهد شد. مهم نفس رخداد است نه نتیجه ی آن. بهتر است قضیه را پیچیده نکنیم. به بیان ساده تر ژیژکیها خود را «مکلف به انجام وظیفه می دانند نه ادای نتیجه» وظیفه ی آنها نابودی نظم لیبرالیستی موجود در دنیای متمدن است بعدش را دیگر خدا عالم است!
3- به باور ژیژک تجربه ی شکست مارکسیسم و پیروزی لیبرالیسم، ثابت کننده ی هیچ چیز نیست. تجربه فریبی بیش نیست: دوباره باید خطر کرد،هم از آنگونه که لنین خطر کرد: بازگشت به لنین!(2)
4- افکار ژیژک اما چه نسبتی با فضای سیاسی ایران می یابد. آن رخداد بزرگ در ایران چه ویژگیهایی خواهد یافت؟ وقتی نفس عمل اهمیت می یابد،تا آنجا که در منظومه ی فکری ژیژک حتی اعمال جنون آسای روبسپیر و ژاکوبنها به خاطر «عمل» بودن ستایش می شود. شما آیا نگران نمی شوید؟
5-اشاره شد که ژیژکیها دشمن تجربه هستند.از نظر آنها تجربه هیچ چیز را ثابت نمی کند.گزاره هایی که به نام تجربه در پی توجیه لیبرال دموکراسی هستند از نظر ژیژکیها پوچ و بی معنایند!
فرهادپور خود اخیرا در جایی نوشته است: « حقیقت صرفا تابعی از فاکتهای عینی نیست،تلنبار کردن فاکتها در جهت رسیدن به عینیت، یا واقعیت عینی به مثابه تضمینی مطلق که ما را برای همیشه از فکر کردن،خطر کردن ، وفادار ماندن و امید ورزیدن بی نیاز می سازد،خود صرفا دروغی ایدئولوژیک در جهت توجیه و تثبیت وضعیت موجود است» (3)این مضمون را البته در آرا والتر بنیامین نیز می توان یافت.
6-پرسش اینجاست که آن چیزی که فرهاد پور به قیمت پشت پا زدن به «تجربه» و «فاکتهای عینی» ، می خواهد همچنان به آن وفادار بماند و برای رسیدن به آن خطر کند چیست؟ آقای فرهاد پور آن آرمانی که شما همچنان به آن امید می ورزید و به رغم «تجربه»، به آن وفادار مانده اید کدام آرمان است؟ جنبه ی ایجابی بحث شما جز سودای نابودی لیبرال دموکراسی سرمایه دارانه از طریق یک« رخداد»کدام است؟
آقای فرهاد پور عزیز!
این بیشتر شبیه یک شوخی است، از جنس همان شوخیهای ماجراجویانه ای که جوانان «مٍی» خورده تا گلو و تازه بالغ انجام می دهند.
آقای فرهاد پور!
شما عالم تر و باهوش تر از آن هستید که متوجه نشوید جامعه ی سوسیالیستی افسانه ای بیش نیست، سر انجامٍ هیچ رخدادی «جامعه ی بی طبقه » نخواهد بود. از دل رخداد یا احمدی نژاد خارج می شود یا استالین، شاید هم هیتلر یا موسولینی. مصداق رخداد همیشه رای دادن به اصلاح طلبان در شورای شهر نیست(4)، هیچ بعید نیست که روزی روزگاری ستایش دستان جذاب و عملگرای یک استالینیست هم، در پی یک رخداد موجه شود هم از آنگونه که ستایش جنایات جنون آسای روبسپیر و ژاکوبنها برای اسلاوی ژیژک موجه شد. پس آیا بهتر آن نیست که به دامان تجربه پناه بریم و به «مهندسی اجتماعی» دل بسپریم تا در دامی چنین بلاخیز، مبهم و بد فرجام گرفتار نشویم؟
پی نوشتها:
1- فرهادپور این کتاب را به همراه امید مهرگان ترجمه کرده است.
2-نام مقاله ایست از اسلاوی ژیژک منشر شده در مجموعه ی رخداد،انتشارات گام نو
3-لیبرالیسم،تاریخ و باقی قضایا. مراد فرهاد پور. روزنامه ی اعتماد مورخ 22 اسفند
4- فرهاد پور و مهرگان از شرکت در انتخابات اخیر شورای شهر البته با استدلالهای ژیژکی دفاع کردند.
نکته:برای مطالعه ی مقالات فرهاد پور و همفکرانش اینحا را کلیک کنید:سایت رخداد
در اعتراض به سرکوب
خواستم مطلبی بنویسم پیرامون کمپین یک میلیون امضا که ناگهان با خبر دردآور سرکوب معلمان مواجه شدم . معلمان هیچ خواست سیاسی نداشتند. هیچ شعار سیاسی هم نمی دادند اما...
این سنگ محک خوبی برای مدعیان رو سیاه مهرورزی و عدالت بود.گرچه روسیاهی آنان مدتهاست که ازفرط پیدایی بی نیاز از هرگونه" محک" است. سرکوب شرم آور معلمینی که جز افزایش حقوق ناچیزشان خواست دیگری نداشتند از هیچکس بر نمی آید جز عمله ی فاشیسم اسلامی که احمدی نژاد نماد و نماینده ی آن است،البته تقلیل آمریت این سرکوبی و سرکوبهای مشابه به شخص احمدی نژاد ساده اندیشی محض خواهد بود.
من خود را در کنار معلمینی احساس می کنم که به من یاد دادند:
بابا نان داد... حالا "محمود" در شب عید به معلمین من "چماق" داد! ای کاش جلاد از موی سپید معلم شرم می کرد.ننگ این سرکوب همانطور که مهدی امینی زاده هم گفته بر دامان حاکمیت خواهد ماند.
جمع کثیری از فعالان سياسي اجتماعي و فرهنگي در نامه ای سرگشاده از معلمان كشور حمایت کردند.
متن کامل این نامه و اسامی امضاء کنندگان به این شرح است:
معلمان آزاده و شريف
امضاء كنندگان اين نامه از نخستين لحظه آخرين تجمع مسالمت آميز و قانوني شما در مقابل مجلس شوراي اسلامي و پيش از آن از وضعيت مشكلات وخيم اقتصادي و اجتماعي آن قشر زحمتكش اطلاع داشته اند.
به اعتقاد ما اعتراضات شما به پايين بودن حقوق و دستمزدها، فشارهاي تورمي، ناامني شغلي، عدم دسترسي به خدمات رفاهي و سلامت، بي توجهي به كرامت و عدالت نسبت به فرهنگيان ، حق مسلم شماست كه بايد با ياري همه مردم كه به واقع رشد اجتماعي خود را مديون شما هستند، تحقق يابد. ما مي دانيم كه به رغم تضييقات و محدوديت ها و فشارهاي جدي وارده بر شما، باز هم در بودجه سال 1386، بيشترين رشدها متوجه هزينه هاي نظامي و امنيتي و كمترين آن در مورد رفاه ، آموزش و سلامت بوده است . اين روند بي ترديد سلامت اجتماعي شما و خانواده هاي تان را هر چه بيشتر در معرض خطر قرار ميدهد. از اين رو ، ضمن محكوم كردن برخورد خشونت بار با تجمع مسالمت آميز و قانوني شما و نقض ماده 20اعلاميه جهاني حقوق بشر و اصل 27 قانون اساسي(که در آنها حق برگزاری اجتماعات برسمیت شناخته شده است) و ضمن اعلام همدردي و همبستگي با آن قشر شريف ، خواستار رسيدگي فوري و جدي به نيازها و مطالبات اقتصادي اجتماعي شما هستيم .
برای مشاهده ی نام امضاء کنندگان ادامه مطلب را کلیک کنید :
ادامه مطلب
پلان اول:
از دانشكده ي حقوق دانشگاه تهران خارج مي شوم ، دوست قديمي ام مهدي شيرزاد (از فعالان دانشجويي و فرزند دكتر احمد شيرزاد) را مي بينم.آخرين با ۱۵ ماه پيش ، پس از شركت در مراسم ۱۶ آذر ، كه دانشجويان چپگرا ترتيب داد ه بودند "مهدي" را ديدم، در حالي كه كلاه چه گوارا بر سر، كيف چريكها را بر دوش مي كشيدمآ. بحثي بينمان در گرفت كه البته بيشتر به عملكرد اصلاح طلبان حكومتي مرتبط بود نه خط و ربطهاي ايدئولوژيك.
اينك ماهها پس از آن ملاقات "مهدي"از من به طعنه مي پرسد: حالا ايدئولوژيت چيه؟
پرسيدم: نوشته هاي اخيرم را خوانده اي؟ پاسخ داد :مدتهاست چيزي نخوانده ام!
پلان دوم:
مراسم ۸ مارس در سازمان دانش آموختگان: از ميان جمعيت به سختي راهي باز مي كنم تا دكتر محمد شريف رابه صندليهاي رديف جلو برسانم، صدايي سلام مي كند:
سلام، آقاي ليبرال!
كنايه در لحن كلامش موج مي زد، به سوي صدا بر مي گردم و مازيار سميعي عزيز را مي بينم. مازيار فعال دانشجويي چپگرا،از دوستانم در دانشكده ي اقتصاد دانشگاه علامه كه به همراه آيدين اخوان و جمعي ديگر از همفكرانشان، نشريه ي "پويان" را منتشر مي كنند. مدتها بود كه نديده بودمش و البته ديدنش موجب مسرت بود،حتي اگر به كنايه بگويد:سلام،آقاي ليبرال!
تفسير اول:
من زماني به ماركسيسم گرايش داشتم،البته هيچگاه به علت تناقضاتم ماركسيست مومني نبودم:
از يك سو مطالعه ي متون ماركسيستي از سنين نوجواني - در خانه ي ما كتاب غير ماركسيستي وجود نداشت! - و شايد مهمتر از آن بزرگ شدن در محيطي كه همه در آن "چپ" بودند و از سوي ديگر ارتباطات جديم با طيفهايي از اصلاح طلبان و دلبستگي به جنبش دوم خرداد در كنار آشنايي با آموزه هاي عبدالكريم سروش وعلاقه به دكتر محمد مصدق بذرهاي تناقض را در دل من كاشت.همين تناقضات بود كه مرا از ايمان راسخ به ماركسيسم باز داشت. ماركسيسم اما براي هر جواني كه ددر تخيل "جهاني ديگر" سر مي كند - حتي در قرن ۲۱- وسوسه اي اغواگر است. خواستم با ايستادن بر زمين سفت ماركسيسم از تناقضاتم رهايي يابم، ديري نگذشت تا بفهمم، از اين رو سفت به نظر مي آيد كه خشك و لم يزرع است!
تناقضات دوباره سر برآوردند. ماهها شبانه روز خواندم و انديشيدم. و مهم تر اينكه وجود يك "استاد" بهره گرفتم.مرتضي مرديها با شخصيت منحصر به فرد ، دانش گسترده،خلاقيتي خلل ناپذير و وسعت انديشه اي كم نظير، راهنماي من در اين راه شد، بي آنكه هرگز مرا "مريد" بخواهد.تفكرات مرديها و آشناييهايم با فلسفه ي سياسي ليبرال خصوصا آراي جان استوارت ميل،كارل پاپر و فردريش فون هايك مرا در طي راه دشوار "رفع تناقض" سخت ياري رسان شد تا "آقاي ليبرال" متولد شود.من اگر چه هيچ گاه ماركسيست ثابت قدمي نبودم، اما امروز بي شك ليبرال مومني هستم.اين را مي شد از لحن سلام مازيار سميعي به "آقاي ليبرال" متوجه شد.
تفسير دوم:
قابل توجه مهدي شيرزاد؛ من با كمال افتخار بي هيچ شرمگيني و هراس:ليبرال دموكراتم.
پرسش:
آيا ممكن است رشيد اسماعيلي روزي از ليبراليسم دست بكشد؟
پاسخ كوتاه: در جهان فرض هر چيزي ممكن است اما در دنياي واقع روي گرداندن رشيد اسماعيلي از ليبراليسم بسيار سخت و بعيد مي نمايد. نه از سر جزم انديشي بل از اين رو كه طرز فكري بهتر از ليبراليسم در دنيا سراغ ندارم.
پلان آخر:
مازيار براي من هميشه مازيار است نه " آقاي مكتب فرانكفورت"! .دوست داشتم حال كه پس از مدتها او را ديدم او نيز مرا به اسم كوچك صدا كند. هر چند "آقاي ليبرال" صفت با شكوهي است.
تفسير آخر:
حساب مازيار و آيدين از اذهان عقب مانده اي كه شوروي پرستي و لنين ستايي را مذهب خود كرده اند و هنوز سوداي انقلاب كارگري و ديكتاتوري پرولتاريا را در سر مي پرورانند،جداست.اميدوارم آنان ضمن نزديكي بيشتر با سوسيال دموكراسي اروپايي مرزبندي خود را با چپ ارتدكس حفظ كنند و با ديدي انتقادي به تاريخ دردناك و سرشار از ناكامي و خطاي جنبش چپ در ايران بنگرند. خصوصا به اين پرسش بيانديشند كه علل شكست حزب توده،فداييان خلق و ديگر سازمانهاي چپگرا در ايران چه بود؟
از وبلاگ نمی توانی انتظار زیادی داشته باشی. مخصوصا ْ اگر خودت نویسنده ی توانایی نباشی. این دو جمله را خطاب به خودم نوشتم!
خوانندگان یک وبلاگ را اکثرا ًدوستان نویسنده ی آن تشکیل می دهند و البته گاهی دشمنانش. دوستان که برای ابراز لطف و تشویق می آیند و تو خوب نوشته باشی یا بد برایت کف می زنند... خلاصه اینکه«مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه»! دشمنان هم - من زیاد ندارم اگر هم دارم نمی شناسمشان !- که اصولاً کاری ندارند تو چه می نویسی یا استدلال تو برای نوشته هایت چیست.می آیند که فحش دهند حالا اصلاْ ممکن است دلشان از یک جای دیگر پر باشد.
با این حال وبلاگ نویسی وسوسه ایست که اگر به جانت افتاد رهایی از او سخت دشوار خواهد بود. دوستان حکایت آن سه وبلاگ پیشین را می دانند که با فراز و فرود فکر من همراه شدند و بعد مژده دادند که «گل شکفت» و بعد هم ... نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای هر سه تایشان را هک کرد! خب در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد...
با پژواک فریاد جمهور آغاز کردم تا مبلغ دغدغه ی «اصلاح طلبی» باشم .از پس آن ریشه های ِ همیشه موجود ِ چپگرایی در من - که تا حدود زیادی ژنتیکی- هستند سر برآوردند تا «رفیق سرخ» متولد شود . برخورد مارکسیسم و سستی هایش با صخره های تراش خورده و مستحکم "لیبرالیسم" اما نتیجه ای جز غرق شدن «رفیق سرخ» در اقیانوس استدلالات لیبرالی نداشت.مسیر بعدی گذار از جهان سیاه و سفید «مارکسیسم» به «دنیای خاکستریها» بود.وبلاگ «خاکستریها» را بسیار دوست می داشتم افسوس که فرجامش هک شدن بود. پس از آن مشکل مداومم با نهادهای امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی فرصت عادی زندگی کردن را نیز از من گرفت وبلاگ نویسی پیشکش. «گاه نوشتها» مولود چنین فضایی بود.
حال اما آن مشکلات تا حدود زیادی مرتفع شده است و نوبت نوشتن باز فرا رسیده است. رفیق سرخ اگر «دست نوشته های یک شورشی خسته بود» اینجا محلی برای انتشار «دست نوشته های یک لیبرال دموکرات امیدوار» خواهد بود.
در این مدت نیز البته از نوشتن غافل نبودم و به لطف دوستان خوب و همفکرم در سازمان دانش آموختگان ،سایت ادوار نیوز جایی بود برای نوشتن و سخن گفتن با مخاطبهای آشنا.(ازهمین جا مراتب سپاس خود را به دو دوست فاضل و گرانقدرم حسن اسدی زید آبادی و علی ملیحی و سایر عزیزان سازمان تقدیم می کنم محبت آنها باعث شد که سازمان دانش آموختگان را خانه ی خودم احساس کنم) . از آنجایی که «ادوار نیوز» به لطف «جلاد» در سراسر این مرز پر گهر «فیلتر» است نوشته هایی را که اختصاصا ً برای آن تارنمای آگاهی بخش نوشته ام در این وبلاگ نیز منتشر خواهم کرد تا اگر دوستان قابلش دیدند آن را به حریر نقد خود بنوازند که نویسنده بیش از هر چیز خود را محتاج «نقد» می بیند و از آن استقبال می کند. هر چندُ چنانکه گفتم به دشواری این امر در فضای وبلاگ چنان که در صدر این نوشتار گفتم ، واقفم.
کوششم بر این خواهد بود که لااقل هفته ای یک بار با مطلبی جدید در خدمت دوستانم باشم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
یاد آوری: ۸ مارس روز جهانی زن گرامی باد. حمایت از کمپین یک ملیون امضا حداقل کاریست که می توان کرد. به امید آزادی رهبران زندانی جنبش زنان.
نکته: آقای محسن کردی عزیز با تشکر از ابراز محبت شما. مطالب مرا می توانید در http://www.advarnews.us/ مطالعه فرمایید. به زودی همه ی آن مطالب را روی این وبلاگ قرار خواهم داد.

