در دفاع از حقوق دانشجویان چپ
توضیح ضروری: این یادداشت پیش از این در ادوار نیوز و خبرنامه ی امیرکبیر منتشر شده است. در مورد برخوردهای اخیر با دانشجویان همچنین گفتگویی کرده ام با رادیو فرانسه که آن را اینجا می توانید بشنوید.
انسانها عقاید گوناگون دارند! بیان این مسئله از فرط وضوح ،مضحک به نظر می رسد. آدمیان نه فقط دستگاههای فکری متفاوت دارند، بلکه حتی ممکن است از آموزه های مشابه برداشتهایی متفاوت در ذهن بپرورند، ممکن ست آنچه که از دیدگاه ما چنان بداهتی دارد که قبول نکردنش «ابلهانه» به نظر می رسد، از نگاه دیگران، قبول کردنش «احمقانه» باشد، به همین سادگی دو گروه به وجود می آیند که هر یک آرا طرف مقابل را «احمقانه» یا «ابلهانه» فرض می کند!(۱) چنین اختلافاتی در میان نوع بشر احتمالا قدمتی به درازای تاریخ دارد، برخورد با این «اختلافات» اما همیشه یکسان نبوده است، زمانی مخالفین فکری جز به «شقه کردن»یکدیگر رضا نمی دادند، در همین تاریخ خودمان مگر کم فیلسوف و عارف و حتی فقیه تکفیر شده داریم. برخورد با مخالف، تا سر حد «نابودی»، اما تنها خصوصیتی برای دنیای پیشا مدرن نبوده است،طی قرن بیستم نیز، در قلب اروپا و در سرزمینی که گوته،کانت، فوئرباخ و هگل را در بطن خود پروریده بود، مردی - آن هم با پشتیبانی مردم- بر سریر قدرت نشست که کارش از کتاب سوزی و خرد ستیزی «آغازید» و به آدم سوزی «انجامید». کمی آن سو تر جهان استالینیسم را تجربه کرد، حکومتی کمونیستی که بر گرده ی کارگران، سلطه ی وحشت برپا داشته بود و میلیون میلیون انسانهای بی گناه بودند که در کوره ی آرمانهای نا کجا آبادی می سوختند. می بینید که حالا تکرار آن جمله ی صدر نوشتار آننچنان هم بی حکمت و مضحک نمی تواند باشد. انسانها عقاید گوناگونی دارند، مشکل اما از آنجا آغاز می شود که دسته ای یا به هر قیمت در پی تحمیل عقیده ی خویش بر می آیند و یا به هر قیمت سودای حذف صاحب عقاید مخالف در سر می پرورانند و عجبا که جهان قرن ۲۱ نیز هنوز از این بلیه در امان نیست: کیفر انسانها به جرم عقایدشان.
تمدن بشر به رنسانس وروشنگری که رسید با ادبیات انبوهی در زمینه ی مدارا مواجه شد، مشکل عدم مدارا اما با شعا حل شدنی نبود که« قتل عام بارتولمه» کم و بیش همزمان با رویش همین مفاهیم نو رویداد، سرانجام به حکم تجربه بود که آن مفاهیم نو بر ستونهای بنایی که عهدنامه ی وستفالی بنیان نهاده بود، «کاخ مدارا» را بنا کرد. بشر اما هنوز هم گاه گاه، گونه گونی عقاید و مدارا با مخالف را از یاد می برد و فاجعه می آفریند، در همین کشور خودمان هنوز سالهای زیادی نگذشته است از تجربیات تلخ بعد از انقلاب و دهه ی ۶۰، آنجا نیز از کتاب سوزی آغاز شد تا به آدم سوزی رسید، مگر «کشتارهای دهه ی ۶۰»، اگر نه از نظر تعداد که به لحاظ سبوعیت، چه کم داشت از «هولوکاست»؟ تاریخ ولی فراموش نمی کند که« توده ای» و «اکثریتی» از سرکوب «مجاهد» و «اقلیتی»، توی دلشان از خوشحالی غنج می زد، و مگر فراموش شده است آن همه دست افشانی انقلابیون بر نعش هویدا که محروم از تمام «حقوق» یک انسان ، «اعدام»، شد. ماشین سرکوب که راه می افتد، وقتی دامان مخالفین ما را بگیرد، گویی عین خیالمان نیست، به خودمان که می رسد حکایت همان شعر برتولت برشت است، چه می دانست آن جوان خام چپگرا که به خاطر اعدام انقلابی هویدا سراز پا نمی شناخت چه می دانست که فردا خود مغلوب این دژخیمان است؟ بازرگان اما آنچه را که جوانان در آینه نمی دیدند در خشت خام می دید، چقدر فریاد زد پیر مرد که «آقا اعدام نکنید» که «آقا این محاکمه ها قانونی نیست» و چقدر طعنه اش زدند همین جوانها که تو «مرد انقلاب نیستی» و راست می گفتند که او مرد انقلاب نبود، مردان انقلاب همانها بودند که در دو سوی ماجرا با کمی تقصیر بیشتر یا مقداری کمتر، نهال آزادی را پایمال خشم انقلابی خویش کردند، که اندیشه ی «آزادی» با انقلاب سازگار نیست و از چپگرایی انقلابی جر تبعیض و سرکوب و «نا برابری» بر نمی خیزد. بالاخره در آن تابستان سیاه ۶۷ نیز شد آنچه شد، از درون حکومتیان جز آن مرجع آزاده و تن نسپرده به عجوزه ی هزار داماد قدرت، کس دیگر دم به اعتراض نگشود، که تاوانش را داد و هنوز می دهد(۲). رو سیاهی برای همه ی آنهایی است، که از فردای ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، در برابر نقض حقوق هر انسانی از روسپیهای شهر نو تا هویدای نخست وزیر، از تقی شهرام تا…سکوت کردند. باری،همه ی آنهایی که فراموش کردند، هر انسانی -ولو مجرم- حقوقی دارد. و همه ی آنهایی که فراموش کردند، «عقیده، جرم نیست».
حالا جبر زمانه، دست روزگار، اقتضائات دیالکتیک تاریخ! یا هر چیز دیگری ما را در موقعیتی مشابه قرار داده است. آنان که فرسنگها دور از ما می اندیشند، به بند شده اند به جرم اعتقادشان. مباد که ما نیز روسیاهان تاریخ لقب بگیریم. قریب چهل دانشجو به طرفة العینی در بند شده اند و من در عجبم که جز از دانشگاه فریادی بر نمی خیزد(۳).از این همه حزب و دسته و رسته که دل نگران انتخاباتند ، باید پرسید دلیل سکوتشان را. مگر اینها انسان نیستند؟ مگر حقوق بشر شامل حال اینان نمی شود؟ نکند با طرح مردمسالاری دینی خواستید از همین حالا خرجتان را سوا کنید که حقوق بشر تنها حقوق مومنین است؟نگذارید بار دیگر بیخ گوشتان فاجعه ای رخ دهد.
صورت مسئله مشخص است، جای گفتگو هم ندارد، عده ای دانشجو به هر دلیل خود را به اندیشه ای معتقد می دیده اند و بر این اساس فعالیتهایی مسالمت آمیز داشته اند. آنها بنا بر حق طبیعی خویش که حتی در همین قانون اساسی هم به رسمیت شناخته شده درون دانشگاه اعلام تجمع می کنند. تجمع آنها نه با «حمل سلاح» بود و نه حتی محورهایی که برای تجمع اعلام شده بود «مخل به مبانی اسلام». پس با کدام مجوز قانونی با تجمع کنندگان بر خوردی اینچنین سختگیرانه انجام شد؟ آیا آنچه پس از بازداشت تجمع کنندگان صورت گرفت مسیری قانونی بود؟ آیا نگه داشتن افراد برای روزهای طولانی در سلول انفرادی بدون حق وکیل، بدون حق ملاقات با خانواده و حتی بدون مشخص بودن اتهامات، قانونی است؟ مگر این قانون آیین دادرسی کیفری را مجلس شورای اسلامی ننوشته؟ مگر شورای نگهبان آن را تایید نکرده؟ آیا نهادهای امنیتی از اجرای قوانین معافند؟ آیا جز این است که نقض کنندگان این قوانین نه فقط ناقض حقوق بشر[که خود قانونی جهانشمول است] که حتی زیر پا گذارندگان شرع و قانون نیز محسوب می شوند چرا که هیچ کجای شرع و قانون مجوز چنین برخوردی نمی دهد.
باری؛برخورد با دانشجویان چپ(۴) نه تنها بر خلاف تمام موازین حقوق بشر که حتی بر خلاف نص قوانین جمهوری اسلامی نیز هست. اکنون وظیفه ی همه است که از حق بیان آزادانه ی اعتقادات، از حق فعالیت مسالمت آمیز سیاسی و از حق برخورداری این دانشجویان از یک دادرسی عادلانه، بی پروا و به صراحت دفاع کنند. دفاع از حقوق «افراد انسانی» فارغ از هر عقیده، جنسیت و مذهب و زبان، منشاء قومی و طبقاتی و تمایزاتی از این قبیل، حداقل اصلی است، که همه ی ما باید پیرامون آن به اجماع برسیم و بر اساس آن عمل کنیم. وگر نه ما نیز از رو سیاهان تاریخ خواهیم بود.
پی نوشتها:
۱- این البته به این معنا نیست که هیچ معیاری برای سنجش درستی و غلطی اندیشه ها نمی توان به دست داد. بحث بر سر این است که صاحبان هر اندیشه ای باید در دارا بودن ان اندیشه و بیان آن آزاد باشند.این مبحث البته پیچیدگیهای حقوقی و فلسفی فراوانی دارد که اینجا، جایش نیست.
۲- به جز آیت الله العظمی منتظری از گروههای داخل کشور گمان می کنم تنها نهضت آزادی بود که صراحتا در همان زمان به اعدام ها اعتراض کرد. اگر اشتباه می کنم تذکر دهید.
۳- باید انصاف داد که طیفهای مختلف دانشجویان و فعالین و گروههای حقوق بشری داخلی و خارجی و حتی رسانه های بین المللی و تارنماهایی نظیر ادوارنیوز و خبرنامه ی امیرکبیر در این زمینه عملکرد مثبت و قابل قبولی داشته اند.
۴- هنوز این یادداشت را به انتها نرسانده بودم که خبر بازداشت عده ای دیگر از دانشجویان چپگرا منتشر شد. ظاهرا دوستان عزیزم محمد پورعبد الله و مرتضی اصلاحچی نیز در بین دانشجویان بازداشت شده بوده اند. نمی دانم چه از من ساخته است جز آرزوی آزادیشان.
۱-صدای موبایل بلند می شود، پیام کوتاهی دیگر و خبر بدی دیگر، در این خفقان و سانسور شرم آوری که بر رسانه های داخلی تحمیل شده است، اس.ام.اس،به مهمترین رسانه ی نیروهای دموکراسی خواه تبدیل شده! کسی چه می داند شاید روز اس.ام.اس، در ایران همان نقشی را بازی کند که دستگاه فاکس در اروپای شرقی ایفا کرد،خبر بد اما این بار بازداشت عده ای دیگر از دانشجویان چپگرا بود، حضور مرتضی اصلاحچی و محمد پور عبدالله در میان بازداشت شدگان بر اندوهناکی این خبر برای شخص من افزود.تعداد بازداشتی ها جدیدحداقل ۱۲ نفر است. اینگونه برخوردها و بگیر ببندها نه تنها هیچ توجیه قانونی که حتی هیچ توجیه عقلانی هم ندارد. نمی دانم جز محکوم کردن و ابراز تاسف از ما چه کاری ساخته است؟ فقط می توانم بگویم سکوت در برابر این همه ظلم و سرکوب،جایز نیست.
گروههای سیاسی مدعی اصلاحات حسابی سرشان به انتخابات گرم است و هیچ صدایی در محکومیت این برخوردها از اردوگاه آنها بر نمی خیزد. آنها هیچ گامی برای رفع ستم از این دانشجویان مظلوم بر نداشته اند.
به گزارش ادوار نیوز: مرتضی اصلاحچی( دانشجوی فلسفه دانشگاه علامه)، آناهیتا حسینی( دانشجوی دانشگاه تهران)،سروش ثابت( علوم کامپیوتر دانشگاه شریف)، محمد پورعبدالله( مهندسی شیمی دانشگاه تهران)، ساناز اللهیاری( خواهر مهدی اللهیاری)، امین قضایی، سروش دشتسانی و بیتا صمیمی زاده،بیژن صباغ، کاوه عباسیان،مرتضی خدماتلو و بهزاد باقری دانشجویان چپگرایی هستند که تا کنون بازداشتشان قطعی شده .
۲- در شرایط فعلی مهمترین و شاید تنها کاری که می توان برای دانشجویان زندانی انجام داد، خبر رسانی و ایجاد حساسیت بین المللی در مورد سرنوشت این دانشجویان است. باید نهادهای حقوق بشری،سازمانهای بین المللی، رسانه های معتبر و دولتهای دموکراتیک جهان را در مورد آنچه بر سر دانشجویان ایرانی می گذرد، حساس کرد.. نقض حقوق فعالین دانشجویی در ایران اکنون ابعاد بسیار گسترده و خطرناکی به خود گرفته است، انقلاب فرهنگی دوم حرکت خزنده ی خود را ادامه میدهد و بیم آن هست که حکومت کم کم ، و در سایه ی بی توجهی های داخلی و بین المللی ،خود را برای ضربه ی نهایی به دانشگاه آماده کند.
۳- در کنار بازداشت وسیع دانشجویان، صدور احکام محرومیت از تحصیل در دانشگاههای سراسر کشور ادامه دارد. دو دوست نازنین و عزیزم، رضا نگهداری و سلمان ایزدپناه در دانشگاه تهران با احکام یک و دو ترم محرومیت از تحصیل مواجه شده اند، این دو فعال دانشجویی مستقل و بی ادعا،هیچگاه از تلاشهای صادقانه در راه دموکراسی و حقوق بشر دست نکشیدند و به رغم زحماتی که کشیده اند کم و بیش گم نام مانده اند. به دوستی با آنها افتخار می کنم
۴- دانشجویان شجاع دانشگاه بو علی نیز سهم خویش را از سهام عدالت دریافت کردند تا دیگر خیالشان راحت باشد. دوستان همفکر و گرامیم امین نظری و سیاوش حاتم نیز که از برجسته ترین فعالین دانشجویی دانشگاه همدان هستند نیز با احکام محرومیت از تحصیل مواجه شده اند، به غیر از این دو مهدی جمالوند و محمد صیادی هم به شلاق مهرورزی در دانشگاه بو علی نواخته شده اند. تعداد زیادی هم با حکم توبیخ مواجه شده اند. دانشگاه بوعلی اگر چه یکی از فعالترین دانشگاههای کشور به لحاظ سیاسی است ام متاسفانه از نظر رسانه ای همیشه مورد کم لطفی قرار گرفته است. آدس اینترنتی خبرنامه ی بو علی:
امین نظری مجری تجمع ۱۸ تیر دانشگاه تهران نیز بود.ظاهرا جرم اصلیش نیز همین بوده.
۵- از همه مظلوم تر در این میان شاید دانشجویان دانشگاه آزاد باشند که بی سرو صدا به زندان می روند، بی سر و صدا از تحصیل محروم می شوند و آب هم از آب تکان نمی خورد. حیف و صد حیف. من دوره ی کارشناسی را در دانشگاه آزاد سپری کرده ام و می دانم فعالیت سیاسی در دانشگاه آزاد با موانع و مشکلاتی چند برابر دانشگاههای دولتی مواجه است. انچه احمدی نژاد طی این دو سال با دانشگاه کرده است، جاسبی سالهاست در دانشگاه آزاد انجام می دهد.
۶- دوستان زیادی نیز از دانشگاه علامه به کمیته ی انضباطی احضار شده اند. سرهنگی ها و چنگیزیهای فرهنگی در این دانشگاه ادامه دارد. و دبیر کمیته ی انضباطی هم در روز روشن و در حالیکه ۱۶ نفر به کمیته ی انضباطی احضار شده اند می گوید در دی ماه و در فرجه ها کسی احضار نشده است! اکثر احضارها به بهانه ی تجمع شجاعانه ی ۸ آبان در دانشکده ی علوم اجتماعی صورت گرفته است. متاسفانه در دانشگاه علامه و ظاهرا خیلی جاهای دیگری که زیر مجموعه ی این دولت است، دروغ بیش از هر زمان دیگری به فضیلت تبدیل شده است. افراد هر چه دروغگو تر باشند به پستهای مهمتری گمارده می شوند. خب این هم یک ملاک است برای شایسته سالاری! احضارهای گسترده در دانشگاه تهران نیز ادامه دارد.
پی نوشتها:
۱-در این میانه ی اخبار بدو ناگوار شاید خبر راه اندازی وبلاگ مجمع لیبرالهای گیلان، کور سوی امید و شادی را در دل افروخته نگاه دارد. به این دوستان خوش آمد می گویم. و با توجه به شناختی که از آنها دارم،امیدوارم این دوستان در فعالیتهای تئوریکشان و در بسط ارزشها ی لیبرالی و تعمیق این گفتمان در سطح جامعه موفق باشند. آدرس وبلاگشان: http://gil-liberal.blogfa.com/
۲- این یادداشت کوتاه اما گویای دوست گرامی، تیرداد بنکدار را در مورد لیبرال دموکراسی و سوسیال دموکراسی از دست ندهید.
۳- مطلبی نوشته ام در دفاع از حقوق دانشجویان چپگرا که در صورت تمایل اینجا یا اینجا قابل مطالعه است.
۴- احمد قصابان، مجید توکلی و احسان منصوری، همچنان بی گناه در زندانند. حکم دادگاه هم کشک!
آسیبهای آمریکا ستیزی جهان سومی
توضیح ضروری: آمریکا ستیزی یکی از بیماریهای روشنفکران در جهان سوم و حتی اروپاست، بدیهی است که نقد سیاستهای آمریکا به عنوان قدرتمند ترین کشور جهان که سیاستهایش تاثیر مستقیم بر سرنوشت صدها میلیون انسان در سراسر کره ی زمین دارد چیزی متفاوت از امریکا ستیزی است. منظور از آمریکا ستیزی رویکردهایی است که آمریکا را به عنوان تهدید و مشکل عمده ی جهان مطرح می کنند. از این رو نقد و بررسی پدیده ی آمریکا ستیزی و پیگیری دلایل و ریشه های آن به عنوان دغدغه ای همیشگی مطرح بوده است. این یادداشت که پیش از این در ادوارنیوز تحت عنوان مارادونای افسانه ای و آسیبهای آمریکا ستیزی جهان سومی منتشر شده ، اولین گام نویسنده در این راه و در واقع طرح سوال و موضوع است.در این مورد باز هم خواهم نوشت.
روزی در جلسه ای تشکیل یافته از روزنامه نگاران اصلاح طلب، خانم روزنامه نگاری که خود را سکولار می دانست جمع را با شدت و هیجان تمام مخاطب قرار داد که نباید اجازه دهیم پرچم آمریکا ستیزی بر دوش احمدی نژاد قرار بگیرد و او از این طریق در بین توده های محروم مسلمانان «جا» باز کند و «محبوب شود». او معتقد بود که ستیز با آمریکا، ارزشی روشنفکرانه است که احمدی نژاد آن را مصادره به مطلوب کرده است.به عقیده ی این خانم روزنامه نگار سکولار وظیفه ی مبارزه با آمریکا و پرچم ستیز با آن می بایست بر دوش روشنفکران باشد. موضوع آن جلسه بحث در مورد سیاست خارجی آمریکا بود. من در وقت کوتاهی که برای صحبت داشتم به مصداق مثل معروف « عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی» به نقش مثبت و جایگزین ناپذیر آمریکا در مبارزه با فاشیسم و کمونیسم طی قرن بیستم اشاره کردم و این نقش مثبت را به نقل علمای سیاست بین الملل(1) از خدمات برجسته ی سیاست خارجی آمریکا به جامعه ی جهانی دانستم ، سخن به اینجا که رسید آن خانم روزنامه نگار آنچنان بر آشفته شد که ضمن ترک جلسه خطاب به جمعیت فریاد زد ؛ ترجیح می دهد برود با روزنامه ی «کیهان»، همکاری کند تا اینکه بخواهد در جلسه ای بنشیند که در آن افرادی از خدمات آمریکا سخن می گویند!
آمریکا ستیزی و دشمنی با آمریکا واقعیتی است که در جهان وجود دارد. آمریکا ستیزی خصوصا در جهان اسلام همانگونه که آمار موسسات معتبر نظر سنجی نشان میدهد ابعاد گسترده ای به خود گرفته است. این هم یک واقعیت است که احمدی نژاد به دلیل همین آمریکا ستیزی در میان توده های مسلمان محبوبیت دارد،او حتی در میان مردم ترکیه که تحت حاکمیت دولتی کاملا لاییک و در جامعه ای نسبتا باز زندگی می کنند از محبوبیت قابل توجهی برخوردار است.
آمریکا ستیزی فارغ از هر نوع ارزش داوری پدیده ایست گسترده با ابعادی متنوع و گوناگون. آمریکا ستیزان طیفی از بنیادگرایان دینی تا برخی روشنفکران پر نفوذ جهان سومی و حتی غربی را در بر می گیرند. این پدیده منحصر به کشورهای اسلامی نیست. بسیاری از دیگر کشورهای جهان سوم ( مثلا در آمریکای لاتین) و حتی بسیاری از کشورهای توسعه یافته ی اروپایی با پدیده ی آمریکا ستیزی و ضدیت با آمریکا خصوصا در میان لایه هایی از روشنفکران مواجهند. آمریکا ستیزی اروپایی البته به لحاظ کمیت و کیفیت و حتی علل و دلایل تفاوتهای جدی با آمریکا ستیزی بنیادگرایانه و جهان سومی دارد که بحث موشکافانه پیرامون آن از حوصله ی این نوشتار خارج است.
آن دسته از نیروهای سیاسی که ضدیت با آمریکا را سرمشق فعالیت سیاسی خود قرار داده اند، گاهی رفتارهایی از خود نشان می دهند که تعجب برانگیز به نظر می رسد، ولی با توجه به رویکردهای آمریکا ستیزانه و درک منطق آمریکا ستیزی این رفتارها دیگر عجیب نخواهند بود. به عنوان مثال بسیار دیده شده است که برخی ناظران سیاسی نسبت به همسوییهای فیدل کاستروی کمونیست، و محمود احمدی نژاد بنیاد گرا ابراز شگفتی می کنند .اما راز همگرایی بنیادگرایی ایرانی و کمونیسم کوبایی چیست؟ پاسخ این سوال در یک کلمه خلاصه می شود: آمریکا(البته دشمنی باامریکا) احمدی نژاد و کاسترو به لحاظ انتولوژیک فرسنگها با هم فاصله دارند، ولی در منظومه ی فکری و سیاسی آنها دشمنی با آمریکا آنچنان فربه می شود که می تواند این شکاف عمیق هستی شناختی را پر کند. این درست همان اتفاقی است که برای آن خانم روزنامه نگار که در صدر نوشته از آن یاد کردم افتاد، او یک سکولار بود، ولی دشمنی با آمریکا برایش از چنان اولویتی برخوردار بود که صراحتا همکاری با کیهان را مرجح بر حضور در جمع همکاران دموکرات و اصلاح طلبش دانست. (او البته درآن جلسه در بیان مواضع ضد آمریکاییش اصلا تنها نبود). منطق ضدیت با آمریکا به عنوان بخشی از مرده ریگ چپ ، گاه آنچنان چشم و گوشها را می بندد که ائتلافهایی این چنین شگفت را ایجاب می کند. آمریکا ستیزان، آمریکا را بزرگترین خطر و مشکل برای «دنیا» می دانند و درست برای حل این مشکل است که اتحادهایی این چنین در «ظاهر غریب »و در «باطن قریب»، شکل می گیرد و توجیه می شود. تاریخ معاصر ما نیز از این ائتلافها کم در خاطر ندارد، ائتلاف حزب توده و فداییان اکثریت با جمهوری اسلامی نیز در بستر همین آمریکا ستیزی چپگرایانه شکل گرفت و توجیه شد. از نظر نورالدین کیانوری و دیگر رهبران حزب توده، مبارزه ی آیت الله خمینی یک مبارزه ی اصیل ضد امپریالیستی بود، کیانوری به رغم تحمل سالهای زندان در جمهوری اسلامی تا اواخر عمر نیز بر این نظر پا بر جا ماند و به تلویح و حتی گاه به تصریح از آن ائتلاف دفاع کرد(2)ائتلافی که ثمره ی آن حذف نیروهای لیبرال تر و غربگرا تر انقلاب نظیر شخص مهندس بازرگان و همفکران او بود.اشکال کار آمریکا ستیزان جهان سومی درست در همین جا نمایان می شود: آنها برای ستیز با آمریکا و ضربه زدن به آن هر کاری می کنند. برای آنها هدف عمده ضربه زدن به امپریالیسم آمریکاست وسیله اش زیاد مهم نیست.
اعلام علاقه ی قلبی دیه گو مارادونا ستاره ی محبوب فوتبال آرژانتین و آمریکای لاتین به محمود احمدی نژاد و ابراز تمایل برای ملاقات با رییس جمهور ی اسلامی در همین چارچوب قابل تفسیر است. مارادونا گفته است که بعد از دیدار با چاوز و کاسترو(که هر دو دوستان صمیمی مارادونا هستند) آرزویی جز ملاقات احمدی نژاد ندارد. این قضیه پس از توجه به این نکته جالبتر می شود که بدانیم محمود احمدی نژاد همان کسی است که هولوکاست را افسانه خوانده، جامعه ی بین الملل را با چالشهای جدی مواجه کرده و در داخل ایران فشارهای اقتصادی و سیاسی بر مردم را به شدت افزایش داده. او کسی است که از سوی نهادهای حقوق بشری متهم به نقض تمام و کمال حقوق بشر است درست مثل کاسترو و چاوز. این اما اقتضائات آمریکا ستیزی است که چشم امثال مارادونا را بر این نکته می بندد. مارادونا، احمدی نژاد را بر هیلاری کلینتون ارجح می داند و فیدل کاسترو را به توماس جفرسون ترجیح می دهد، او مسلما ترجیح می دهد در کنار چه گوارا به خاک سپرده شود، نه آبراهام لینکلن یا مارتین لوترکینگ، زیرا که برای او و امثال او هر آنچه نشانی از آمریکا داشته باشد مورد تنفر است(3)مارادونا یکبار گفته بود که سیاستمداران آمریکایی از هر جناحی که باشند «همه یک مشت آشغالند» . مسلما در این صورت احمدی نژاد و کاسترو به قهرمان تبدیل می شوند.
آمریکا ستیزی، پدیده ایست که باید به آن اندیشید. به ریشه ها، جنبه ها و عوارضش. مقصود این نوشتار تنها نگاهی مختصر به یکی از آسیبهای خطرناک آمریکا ستیزی جهان سومی بود؛ یعنی چشم بستن بر اعمال ضد حقوق بشری دیکتاتورها به خاطر ضدیتشان با آمریکا. باید به این سوال فکر کرد که این دشمنی ها با آمریکا تا چه حد منطقی است و تا چه حد خود زنی؟
پی نوشت:
1- از آن جمله می توان به هانس جی مورگنتا اشاره کرد.
2- در این مورد می توانید به « خاطرات نورالدین کیانوری» و همچنین«شورشیان آرمانخواه» کتاب ارزشمند مازیار بهروز در مورد تاریخ جنبش چپ ایران رجوع کنید.
3- مارادونا زمانی علاقه ی بسیاری به نلسون ماندلا نشان می داد، ولی هر چه ماندلا و حزب کنگره ی ملی آفریقا به آمریکا نزدیکتر شدند، مارادونا از آنها دور تر شد!
مرد و نامرد
۱- عکسهای احمد باطبی از دیشب سرد و یخ زده ی تهران در "سایت روز" مرا به جاهای دوری برد، به روزهای آن پیراهن خونین، به آن چهره ی معصوم مسیح وار که پیراهن خونین ، به نشانه ی مظلومیت نسلی که سوخت ومی سوزد(اما با ستم نمی سازد)، در آسمان برافراشت. چقدر دلم گرفت وقتی مصاحبه ی استادانه ی نوشابه امیری با احمد باطبی را خواندم، مثل بهزاد مهرانی که دلش گرفته بود. مثل همه مان که این روزها دلمان گرفته در این هوای سرد و یخ زده، مثل پروانه ی وحید منش که دلنگران سعید حبیبی است و مثل من که دلنگرانم برای سهراب کریمی،مهدی گرایلو، برای بهروز کریمی زاده،برای فرشاد دوستی پور،برای جواد علیزاده، برای نسیم سلطان بیگی، برای روزبهان امیری، برای انوشه آزادفر، برای امیر حسین مهرزاد برای علی کلایی و برای و برای...
عکسهای شب سرد و یخ زده ی تهران، خیال مرا پرواز داد به تمام آن روزهای سختی که حشمت طبرزدی از سر گذرانده و می گذراند، عکسهای احمد باطبی توسن خیال را تا روزهای مضطرب خانواده ی حسام فیروزی برد که لابد حالا هر لحظه بازداشت "دکتر" را انتظار می کشند. و مگر چه کرده بود حسام فیروزی؟ چه بیهوده پرسشی چرا که :
در اينجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير...
این روزها اما شاید حسام فیروزی اینگونه با خود زمزمه می کند:
در اين زنجيريان هستند مرداني که مُردار ِ زنان را دوست ميدارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني که در روياي ِشان هر شب زني در
وحشت ِ مرگ از جگر برميکشد فرياد.
من اما، در زنان چيزي نمييابم ــ گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان،
خاموش ــ
من اما، در دل ِ کهسار ِ روياهاي ِ خود، جز انعکاس ِ سرد ِ آهنگ ِ صبور ِ
اين علفهاي ِ بياباني که ميرويند و ميپوسند و ميخشکند و
ميريزند، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي، همچو يادي دور و لغزان،
ميگذشتم از تراز ِ خاک ِ سرد ِ پست...
جُرم اين است!
جُرم اين است!
2- مسعود بهنود امروز مطلب مفصلی نوشته بود در مورد همان یادداشت معروف احمد رشیدی مطلق، یاد آورمان شده بود که سی سال گذشته است از آن روز، جمله ای از مطلب استاد ، بیش از دیگر جملات به دلم نشست: "گذشت سی سال از آن روز، یادآور حرکت جامعه ایران از یک حکومت مدرن و هوادار غرب به حکومتی سنت گرا و غرب ستیزست"
حالا آیا وقت آن نرسیده که جامعه ی ایران دستاوردهای این حرکت را به قضاوت نشیند؟
3- چهل سال گذشت از رفتن تختی.خودکشی بود یا قتل؟ خود رفت یا به حکم طبیعت؟ چه فرقی می کند، وقتی حکایت همان حکایت است: مرد و نامرد. چه پسندیدم ملاک عباس عبدی را برای تقسیم بندی نیروهای سیاسی: مرد و نامرد. به نظرم تختی حتی اگر خودکشی هم کرده باشد، نه تنها چیزی از بزرگیش کم نمی شود که بر عظمتش افزوده نیز خواهد شد، پس چه جای اصرار در رفع این اتهام از جهان پهلوان؟ که او اگر تاب نا مردی و نامردمی نیاورده باشد و خود به پیشواز رفتن رفته باشد شکوه او کاستی نخواهد گرفت هم از آنگونه که شکوه جاودانه ی صادق هدایت کاستی نگرفت.
عنان تا در کف نا مردمان است ستم بر مرد خواهد کرد،نامرد
گزارش جالبی دارد BBC در چهلمین سالگرد رفتن جهان پهلوان، در بخشی از آن نوشته است:
«میزان محبوبیت تختی را شاید بتوان از آن جا نشانه زد که با انتشار خبر مرگ او هفت تن در شهرهای مختلف کشور خود را کشتند که از همه فجیع تر قصابی در کرمانشاه بود که خود را به قناره انداخت و یادداشت بزرگی بر شیشه مغازه اش گذاشت که "جهان بی جهان پهلوان ماندنی نیست." »
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
از بلند كاج كوچه ي بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه
يادگاري جاودانه برتر از بي بقاي خاک(احمد شاملو)
پی نوشت:
*اگر برخی از لینکها فیلتر است، دعایش را به جان جمهوری اسلامی بکنید!
**لطفا فیمینیستهای عزیز به عنوان مقاله گیر ندهند هیچ منظور تبعیض آمیزی در پس این عنوان نیست.
***علی عزیزی آزاد شد، تبریک به همه، از آزادی احسان و مجید و احمد هنوز خبری نیست.
حکایت نامه به جرج بوش و تقاضای پناهندگی!
۱-فضای «سیاست» در ایران، سخت مسموم و آلوده است. توسل به کثیف ترین حربه ها برای حذف رقبا و مخالفین، بخشی از سنت سیاست، در این کشور است. در چنین فضایی است که چه در رقابتهای بعضا پوچ و بی معنی طیفهای مختلف اپوزیسیون، چه در جنگ قدرت جناحهای پوزیسیون و چه در مواجهه ی حکومت با منتقدین و مخالفین، عنصر اخلاق و جوانمردی در رویاروییهای سیاسی کاملا مغفول و غایب می شود.
دشمنی هم برای خودش آدابی دارد ، نه فقط در عصر مدرن که حتی پیش از آن نیز در جنگها، دو لشکر متخاصم ،خود را نسبت به رعایت برخی اصول متعهد می دیدند، امروزه نیز "حقوق جنگ" در قالب کنوانسیونهای بین المللی، حتی دو سوی سخت ترین مخاصمه های نظامی را ملزم به رعایت برخی اصول می کند . تا آنجا که زیر پا گذاشتن این اصول به وسیله ی دولتها و افراد، جنایت علیه بشریت محسوب شده و توسط دادگاههای بین المللی سخت کیفر می شود.
حال که حتی در مخاصمه های ی نظامی دولتها موظف به رعایت «اصول و اخلاق» هستند، چگونه است که در منازعه های سیاسی،در درون کشورها، عده ای به رعایت حداقلی از اخلاق و اصول راضی نمی شوند؟! نطفه ی جنایت درست در همین جا بسته می شود. کسی که امروز در مقابله با رقیب سیاسی به هر وسیله ای متوسل می شود و به راحتی سنگین ترین اتهامات و سخیف ترین توهینها و بزرگترین دروغها را علیه او به کار می بندد، فردا می تواند به جنایتکاری بزرگ تبدیل شود. چند روز پیش فیلم مستندی می دیدم از زندگی آدولف هیتلر، کارگردان، با زیرکی، بخشی از فیلم را به معرفی همراهان آدولف هیتلر اختصاص داده بود، انسانهایی که سابقه شان نشان داده بود می توانند به جنایتکاران حرفه ای تبدیل شوند و چون فرصت به کف آمد، تمام استعداد "بالقوه" ی جنایتکاریشان، "بالفعل" شد. پایان کار جنایتکارها اما همیشه «نابودی» است. در همین چند ساله سرنوشت سعید امامی می تواند برای همه عبرت آموز باشد. مخصوصا برای رییس حراست دانشگاه ما که مسلما سعید امامی را الگوی عمل و اسوه ی اخلاق خویش قرار داده است.
2- رییس حراست دانشگاه علامه به لحاظ عدم رعایت اصول اخلاقی و عدم پایبندی به آیین جوانمردی، یکی از فرومایه ترین افرادی است که در طول عمر نه چندان طولانیم با او مواجه شده ام.( امیدوارم هیچگاه در زندگیم با انسانی رذل تر از او مواجه نشوم!) این فرد برای مقابله با چند فعال دانشجویی که حداکثر جرمشان برگزاری چند تجمع مسالمت آمیز دانشجویی بوده است، آنچنان جد و جهد بلیغی در زیر پا گذاشتن قانون و اخلاق از خود نشان می دهد که دامان انسانیت و شرافت را سخت لکه دار و آلوده کرده است.او به راحتی تهمت می زند،دروغ می گوید و توهین می کند. به راستی او که در جایگاه ریاست حراست چنین می کند، فردا در مقامی بالاتر چه افعالی از خویش صادر خواهد کرد؟! باید متاسف بود برای سیستمی که با داعیه ی اخلاق و هدایت، چنین فردی را به چنین مقامی می گمارد. گاهی انسان تعجب می کند که چگونه برخی برای کمی پول، چوب حراج بر شرافت خویش میزنند؟
حالا فرض کنید این آقا با این خصوصیات مشعشع اخلاقی، تصمیم گیر اصلی و حاکم مطلق العنان بزرگترین مرکز آموزش علوم انسانی در خاورمیانه است!
3- روز سه شنبه چندتن از فعالین دانشجویی دانشگاه علامه - که همه انسانهایی شریف و از دوستان نزدیک من هستند- با این آقای رییس حراست ملاقاتی داشته اند. "این آقای رییس حراست" پیغام می دهد که برای اخراج من از دانشگاه تا آخر ایستاده است{آفرین چه شجاعتی!} و "به هر قیمتی از ادامه ی تحصیل رشید اسماعیلی و سعید فیض الله جلوگیری" می کند! بعد هم برای اینکه شجاعت بیش از اندازه ی خویش را به رخ بکشد به دوستان می گوید بروید این را هر جا می خواهید بگویید!
این حد از وقاحت این آقا در اصرار به نقض قوانین کشور،با توجه به شناخت قبلی البته برایم عجیب نیست، بلکه نکته ی عجیب در این میان حد "کودن" بودن این آقاست که بعد از چند ماه هنوز متوجه نشده است که من هیچ ترسی از اخراج ندارم!
من حقوق بشر می خوانم، برای اینکه از حقوق بشر دفاع کنم، بارها گفته ام و باز هم می گویم که حکم اخراجی که به تاوان دفاع از حقوق بشر به دستم برسد، برای من از هزار مدرک فوق لیسانس عزیز تر، شریف تر و با ارزش تر است. تنها نتیجه ی پافشاری این آقا در صدور حکم اخراج ، پافشاری بیشتر من بر دفاع از حقوق بشر است ، که البته معتقدم این نتیجه ای مثبت و مبارک خواهد بود! اگر راه دانشگاه را به روی من بسته اند و اگر مشتی مزدور و دسته ای اراذل را مامور می کنند که دانشجو را در خانه اش یعنی دانشگاه، کتک بزنند، باز هم راه علم آموزی گشوده است. چرا که در هر جای این سرزمین، حتی در زندان هم مسیر اندیشه و مطالعه بسته نیست. پس مرا که شوق آموختن است، از اخراج هراسی نیست .(این مسئله را خیلی وقت است که برای خودم حل کرده ام) دانشگاه خانه ی من است، من اگر امروز سرافرازانه از آن اخراج شوم در فرداهای نه چندان دور، سرفرازانه به آن باز خواهم گشت.
4- اما نکته ی جالب در گوهر افشانیهای آقای رییس حراست، بیان این راز غریب است که "رشید اسماعیلی نامه ای به جورج بوش نوشته و از او تقاضای حمایت و پناهندگی کرده، و نامه را به سفیر سوییس تحویل داده"{!!} سرهم کردن چنین مهملاتی نه فقط نشانه ی رذالت و دروغگویی ،که دلیلی روشن بر کم هوشی و بی سوادی است. نامه به جورج بوش برای پناهندگی؟! این آقا اگر کمی، فقط کمی شعور و سواد داشت لااقل دروغ خود را با ظاهری معقول تر تحویل می داد که حداقل تا حدودی قابل باور باشد! مثلا می گفت "رشید اسماعیلی می خواهد از آمریکا پناهندگی بگیرد"! دیگر چرا دروغ را اینقدر مسخره و شاخدار می کنید که حتی نوجوانی 14 ساله هم از شنیدن آن خنده اش بگیرد؟!
5- این دروغ احتیاجی به تکذیب ندارد. به دو دلیل: اول) شخصیت حقیر گوینده ی دروغ . دوم) ناشیانه بودن این دروغ!
با این حال خدمت این آقا و سایر آقایان باید عرض کنم بنده هیچ برنامه ای برای خروج از ایران(و پناهندگی) ندارم. من در چنین شرایطی ترجیح می دهم اینجا و در کنار دوستان شریف و آزادیخواهم در دانشگاه علامه و دیگر جاها باشم. دوستانی که همراهی با آنها و دوستی با آنها بزرگترین افتخار زندگیم است. ما اینجا می مانیم چرا که این خانه از آن ماست. اگر کسی قرار باشد از ایران برود "این آقا" و "اربابانش" خواهند بود. ما در این خانه می مانیم و آن را می سازیم. شما میهن ما را ویران کرده اید، ما اما دوباره آن را خواهیم ساخت.
6- راه آزادی دشوار و پر هزینه است. من تا کنون هزینه ای در این راه نداده ام. اما مانند بسیاری از مردان و زنان شجاع و با شرفی که طی این مدت شناخته ام و با آنها آشنا شده ام، برای پرداخت هزینه آماده ام. بی هیچ بیم و هراسی. بدون ذره ای تزلزل(این را هم خیلی وقت است که برای خودم حل کرده ام)
7- این آقای رییس حراست، ظاهرا به قدرت زیاد خودش بسیار مغرور است. پس اولا :
قدرت سر نیزه گر بودی در عالم پایدار تاکنون بر جای ماندی حشمت چنگیزیان
ثانیا: پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
خلاصه اینکه:... این عو عوی سگان شما نیز بگذرد. و آن روز روز عدالت خواهد بود. عدالتی که از آن گریزی نخواهید داشت.
8-شاید این آقای رییس حراست قدرت زیادی داشته باشد. او احتمالا بابت کارهایی که می کند پول خوبی هم می گیرد ( چند برابر حقوقی که یک عضو ارشد هیئت علمی دانشگاه می گیرد) با این حال من و امثال من از او خوشبخت تریم، چرا که ما در میان مردم حرمت و احترام داریم، ما شبها با وجدان آسوده می خوابیم و...
اما این آقا حتی برای فرزندانش نمی تواند توضیح دهد که شغلش چیست ،چون آنها از اینکه چنین پدر بی وجدانی دارند سرافکنده خواهند شد. آری ما احترام داریم و به واسطه ی هزینه هایی که می پردازیم و مبارزاتی که می کنیم ،مردم با ما همدلی می کنند و ما(فعالین دانشجویی و کوشندگان حقوق بشر) را دوست دارند. من هر جا حکایت خود و دیگر دوستانم را در دانشگاه علامه تعریف کردم تنها موج احترام و سیل دعای خیر مردمان بود که سویم روانه شد و در عوض سیل نفرت و تیر نفرین بود که سوی عاملین و آمرین نقض حقوق دانشجویان جاری شد. آری من و دوستان محروم از تحصیلم چیزی به دست آورده ایم که تا همیشه امثال این آقای رییس حراست از آن محروم خواهند بود و با همه ی قدرت ظاهریشان از شدت ضعف و حسد نسبت به این داشته ی بزرگ، به ننگین ترین،کثیف ترین و غیر اخلاقی ترین حربه ها برای حذف ما متوسل می شوند. آینده برای من و امثال من کاملا روشن و باز است، ولی اگر جای این آقای رییس حراست بودم - با این همه کارهای کثیف و با این کارنامه ی ننگین و خجالت بار- حتما بر آینده ی خویش در دنیا و آخرت بیمناک می شدم. خدا را شکر که جای او نیستم.
پی نوشت:
وای بر ما، وای بر شما
اعتصاب غذا در دانشگاه اصفهان

آنها آمده اند دانشگاه، با هزار امید و آرزوی خود و خانواده شان. آمده اند تا آماده ی پذیرفتن نقشهای بزرگ در جامعه شوند. آمده اند تا برای اداره ی کشورشان آماده شوند. چه حرفهای مسخره ای! چقدر کلیشه ای و در از دسترس. می بینی، به همین سادگی تبدیل به کلیشه هایی بی مصرف شده اند این حرفها. حالا دیگر دانشگاه جاییست برای محروم شدن از حقوق ابتدایی، مثل دیگر جاهای این جامعه ی کپک زده. می آیی دانشگاه تا بیاموزی ولی چون آموختی و اگر خوب آموختی محرومت می کنند نه فقط از تحصیل، که از آینده ای که مستحق آنی. می دانی اعتصاب غذا یعنی چه؟ می دانی انسان باید به کجا برسد که دیگر چاره ای جز اعتصاب غذا نداشته باشد؟ می دانی این کدام نقطه است که در آن جوانی 20 ساله می ایستد و می گوید «من به اعتصابم ادامه می دهم یا میمیرم یا به حقم می رسم» وای بر ما، وای بر شما. هیچ فکر کرده اید به مسیری که این جوان تا رسیدن به این نقطه طی کرده است؟ چه کرده اید با او؟ شب آیا با وجدانی آسوده سر بر بالین می گذارید؟ شما شام و نهارتان را می خورید در این چند روز تعطیلی، در کنار زن و بچه تان و آن چند جوان در آن اطاق سرد و محقر به اعتصاب غذای خودشان ادامه می دهند. برای چه؟ برای بلایی که شما به سرشان آوردید. بله شما «آقای رییس جمهور»، با شما هستم. لختی از عوامفریبی دست بردار و به آن چند جوان فکر کن. 4 روز است که غذا نخورده اند. چرا؟ برای رسیدن به ابتدایی ترین حقوقشان:حق تحصیل! حق آزادی بیان و تشکل. همه ی این حقوقی که تو در دانشگاهها ی آزادترین کشور دنیا(وای مُردم از خنده) از دانشجویان دریغ کرده ای. بله «آقای وزیر علوم»، با شما هم هستم. با شما که در خانه ی آیت الله مصباح دخیل بسته اید و مقام وزارت از او می جویید. این است اسلامی شدن دانشگاهها؟ آری دانشگاه اسلامی شد به همت تو چرا که آنها الان دارند در نمازخانه ی خوابگاه باهنر دانشگاه اصفهان جان می دهندو طفلکی یکیشان با آن ضعف به چه زحمتی نماز می خواند. نکند سر نمازش شما را نفرین کند «آقای وزیر»؟ زانوانش سخت می لرزید وقتی که به رکوع رفته بود.
در و دیوار پر بود از خواستهایشان. رفته بودم بگویم همدلم با شما، رفته بودم بگویم همدردم با شما، رفته بودم بگویم بچه های علامه و پلی تکنیک هم کشیده اند آنچه شما کشیده اید. رفتم بگویم شرافت آقای رامشت(رییس دانشگاه اصفهان) هم وزن شرافت شریعتی و رهایی است. می دانید وزن شرافت شریعتی و رهایی چقدر است؟ می گویند آنچه به جهان «عدم» تعلق دارد بی وزن است.
باری رفته بودم روحیه بدهم، اما روحیه گرفتم از پایمردیشان، دانشگاه اصفهان پیش از این نیز اعتصاب غذا را تجربه کرده است و سرفرازانه به پایان برده است، آن روز بهرام اسماعیل بیگی بود و حسن طالبی بود و محمد صادقی و دیگرانی که ذهن در خاطر ندارد. و امروز هقت نفرند. هفت دلاور دانشجو:علیرضا داوودی،مازیار معصومی،پژمان عباسی،ارسلان صادقی، مهدی پولادی،آرش انوری و احمد صادقی. این نام هفت ستاره ایست که تسلیم شب نشدند. نام هفت ستاره ای که روشنایشان اگر چه به روشنایی خورشید عالم تاب نیست آنقدر هست اما که سوسوی چراغ شرافت و آزادیخواهی و حق طلبی را در دانشگاه روشن نگه دارد، هم از آنگونه که علی عزیزی، احمد قصابان،احسان منصوری،سهراب کریمی،فرشاد دوستی پور ،مجید توکلی،روزبهان امیری،نسیم سلطان بیگی و دیگران در سلولهای تنگ و تاریک اوین نگذاشتند سوسوی شمع شرا فت و شجاعت خاموش شود.
خواستم بگویم بشکنید این اعتصاب را، دیدم اما حجتشان ،اراده شان است که خلل نمی پذیرد. حجتشان رنجی است که کشیده اند. آنها حتما منطقی دارند برای این مقاومت، و صد وای بر آنان که دانشجوی مظلوم این سرزمین را به این نقطه رسانده اند، چرا که این نقطه ی فاجعه است. باور کنید فاجعه بارتر هم می تواند بشود اگر نجنبید، ما را چه می شود؟ شما را چه می شود. جان هفت انسان در خطر است.آری وای بر ما، وای بر شما.
پی نوشت:
1- این آدرس وبلاگ دانشجویان دانشگاه اصفهان است که در آن می توانید اخبار اعتصاب غذا را پیگیری کنید:http://www.sui.blogfa.com/ اخبارشان را پیگیری کنید و تنهایشان نگذارید. اجازه ندهید فراموش شوند.
2- این پست را که می نوشتم خبر ترور وحشیانه ی بی نظیر بوتو را شنیدم. شبکه های بین المللی تصاویر غم انگیز و دردآوری از صحنه ی ترور نشان می دادند. بی نظیر بوتو هر چه بود یک دموکراسی خواه و دوستدار مردم کشورش بود. این ترور مسلما به وسیله ی دشمنان قسم خورده ی دموکراسی انجام شده است. به یاد آن گفته ی کارل پوپر می افتم که مدارا با دشمنان آزادی و مدارا هرگز. خودم را یک لحظه در کنار آن جوان پاکستانی احساس کردم که در صحنه ی ترور و بالای سر جنازه های تکه تکه شده بر سر و رویش می کوبید.
۱-اکنون که تلاشهای دانشجویان در دفاع از کیان دانشگاه رفته رفته به بار می نشیند و در این یلدای زمستانی اندک نسیمی از "بهار آزادی" گونه هایمان را می نوازد، عده ای کم شمار که گویی خود را قیم ملت ایران و تاریخ آن می دانند با توسل به دستمالی کوچک قصد آتش کشیدن قیصریه را دارند که البته با هشیاری دو سوی این ماجرا، غائله می رود تا ختم به خیر شود. و باز هم البته در این غائله نیز پیروز کسی نبود جز دانشجویان هوادار دموکراسی و حقوق بشر که با برگزاری تجمع با شکوه و کم نظیر 18 آذر هم شعور سیاسی و مدنی و هم اعتقاد عمیقشان به حقوق بشر فارغ از هر جنس، نژاد، مذهب، قومیت ، زبان و عقیده را به نمایش گذاشتند. همانطور که پیش از این هم اشاره کرده بودم برگزاری این تجمع 2500 نفره بهترین پاسخ دانشجویان هوادار دموکراسی و حقوق بشر به تمامی دشمنان فکری و سیاسی شان از کمونیستها گرفته تا بنیاد گرایان دینی بود. هر گونه تلاشی به هر عنوانی برای کمرنگ کردن این دستاورد بزرگ دانشجویان هوادار دموکراسی و حقوق بشر که پس از یک سال مبارزه با انواع اندیشه های منحط ضد حقوق بشری به دست آمد به عقیده ی نگارنده عملی ...
جهت مطالعه ی متن کامل یادداشت ادامه ی مطلب را کلیک کنید:
ادامه مطلب

